تبليغاتX

و خداوند عشق را آفرید تا زندگی کنیم و...
روز خبرنگار
۱۷ مرداد سالروز شهادت محمود صارمی ، روز خبرنگار و روز پاسداشت حرمت قلم بر تمامی تلاش گران عرصه اطلاع رسانی گرامی باد. 

 

 

گفتم چقدر احساس تنهایی می کنم

 

گفتی: فانی قریب


من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶)


گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم


گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال


 
هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵)


گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!


گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم


 دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)


 
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی


گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه


 
پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰)


گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟


گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده


 مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴)


گفتم: دیگه روی توبه ندارم


گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب


 (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه

(غافر/۲-۳ )


گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟


گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳)


گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟


گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله


به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)


گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛

 

ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم


گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین


خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره

(بقره/۲۲۲)


ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك


گفتی: الیس الله بكاف عبده

خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶)


گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟


گفتی:


یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی

یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین

رحیما


 
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او

كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به

مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱- )



خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 11:53 | لینک |

یادی از شهید سرافراز عظیم زارعی
 

                                       شهید عظیم زارعی

شهید عظیم زارعی در سال 1341در شهرستان زاهدان در خانواده ای متدین و دیندار دیده به جهان گشود ، فرزند بزرگ خانواده بود ، از همان دوران کودکی علاقه شدیدی به اهل بیت (ع) داشت.کمک به پدر را در همان روزهای اول زندگی خوب آموخته بود  با عشق به تحصیل دوران ابتدایی ، راهنمایی و دبیرستان را پشت سر گذاشت .

عظیم چشمان نافذی داشت ، اهل علم و ادب بود ، با موفقیت در آزمون سراسری قبول شد ولی پذیرفته شدن وی در آزمون مقارن با تعطیلی دانشگاهها در اوایل انقلاب اسلامی بود.

فعالیت سیاسی و انقلابی خود را از همان سالهای دبیرستان پا به پای دوستان مبارزاتی آغاز کرد ، اهل برگزاری مراسم مذهبی بود ، ساماندهی انجمن اسلامی دبیرستانش را به عهده داشت و این فعالیت را تا بعد از دبیرستان نیز ادامه داد.

در امر دفاع از اسلام و ایران اسلامی از هیچ چیز هراسی نداشت.

در سال 1361به جرگه سربازان نظام پیوست ، دو ماه پس از آن ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند دختر صالح و پاکدامن بود.

خاطرات شیرین او در دوران سربازی اش ، الطاف همه جانبه او به دیگران همه حرف ها و سخن هایی است که همیشه ورد زبان دوستانش بوده و است ، بعد از پایان رساندن خدمت سربازی در استانداری مشغول به کار شد اما به علت علاقه وافری که به اسلام و ترویج آن بخصوص در زمینه فرهنگی داشت در سال 1365 وارد اداره کل تبلیغات اسلامی سیستان و بلوچستان شد.

وی به عنوان مسوول تدارکات استان که بخش عمده و مهمی از فعالیتهای سازمان را پوشش می داد معرفی شد . چهار سال انجام وظیفه صادقانه و در عین حال سرشار از خشوع و خضوع مدت کوتاهی بود اما خوب توانست دیگران را مجذوب رفتار خویش کند.

همه او را فرشته نجات خطاب می کردند ، هر وقت کاری به مانع برخورد می کرد یا کسی دچار مشکلی می شد این عظیم بود که به یاریش می شتافت. و بالاخره موعد مقرر فرا رسید .

آن روز ، عظیم حال و هوای عجیبی داشت ، مدام از رفتن صحبت می کرد و پرواز به سوی ابدیت.

وقتی حکم ماموریت او به تهران جهت شرکت در سمینار فرهنگی ، اداری و ... امضا شد انگار در پوست خود نمی گنجید امانتدار بچه های سازمان بود ، همان روز امانتی هایشان را به آنها برگرداند .

هیچکس نمی دانست ماموریت عظیم بازگشتی ندارد.

هجدهم اردیبهشت سال 69 فرا رسید و این آقا عظیم زارعی بود که همراه دو تن از دوستانش ، شهیدان حجت الاسلام خاکسار و سرباز وظیفه سید قایم مصطفوی به ماموریت اعزام می شد.

دیده بوسی دوستانه ، زیر لب خنده کنان می گفت:

اگر بار گران بودیم رفتیم.

شهید عظیم زارعی به همراه دیگر دوستانش در حوزه نصرت آباد از توابع زاهدان در کمین اشرار مسلح و از خدا بی خبر قرار گرفتند که در این حادثه ابتدا راننده شهید و سپس شهید زارعی به همراه شهید خاکسار به اسارت گرفته شدند.

پس از مدتی وهابیون و اشرار از خدا بی خبر آن دو عزیز را مثله کرده  و به شهادت رساندند و از دادن جنازه آنان امتناع ورزیدند.

پس از پیگیری 11 ماهه مسوول وقت سازمان تبلیغات اسلامی استان و بخصوص آیت ا.. جنتی و پیگیری خانواده آن دو عزیز سرانجام در 25 فروردین سال 70 جنازه آن دو شهید تحویل مقامات استان گردید و در زاهدان تشییع و پیکر پاک شهید زارعی در زاهدان و شهید خاکسار در زادگاهش تربت حیدریه به خاک سپرده شدند. روحشان شاد.

 

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 11:57 | لینک |

بدون شرح

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 11:3 | لینک |

شهدای گمنام
 

معماری اصیل اسلامی در بنای قبور مطهر شهدای  گمنام زاهدان بکار خواهد رفت.

در طرح جدید قرار است بنایی زیبا به ارتفاع  12 متر بر روی قبور مطهر پنج شهید گمنام در زاهدان ایجاد شود.

هزینه اجرای این طرح را سازمان میراث  فرهنگی استان عهده دار شده است و قرار است در هفته دفاع مقدس این طرح بهره برداری شود.

 

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 12:16 | لینک |

شهدای هفتم تیر 1360

نگاهی به زندگینامه شهید حسینی طباطبایی ، یکی از شهدای فاجعه هفتم تیر 60

خطه سیستان در جنوب شرق کشور همواره در ابعاد مختلف درخشش وصف ناپذیری در طول تاریخ از خود نشان داده است.

مردان و زنان غیور این سامان در حوادث روزگار همواره با صبر و بردباری بر انواع مشکلات فایق آمده اند.

این دیار همواره سرزمین مرزداران غیور و با ایمانی است که گردابهای حوادث هولناک و طبیعت خشن منطقه هیچ گاه نتوانسته کوچکترین تاثیری در صلابت ، استقامت ، ایمان و اسلام خواهی راسخ پولاد مردان این خطه داشته باشد.

در این میان سخن از مردی به میان خواهد آمد که  مسوولان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و بخصوص مردم سیستان وی را به خوبی می شناسند.

شهید حسینی طباطبایی در یکم  دی ماه 1307در روستای چلنگ از توابع بخش شیب آب زابل در خانواده ای مذهبی و متدین چشم به جهان گشود.

سید علی ، پدر این نوزاد به عشق جواد الائمه (ع) نام وی را محمد تقی گذاشت.

جد پدری سید محمد تقی مرحوم حجت الاسلام والمسلمین سید حسن حسینی معروف به سید حسین چلنگی از روحانیون مشهور و فاضل و مبارز سیستان بود.

زکاوت ذهنی و ضریب بالای هوشی از یک سو و علاقه وافری که به تحصیل و یادگیری قرآن داشت باعث شد تا سید محمد تقی زودتر از معمول مشغول درس و بحث شود.

در حدود  پنج سالگی از محضر پدربزرگ  فاضل و پدر خود کسب فیض کرد و خواندن و نوشتن احکام و قرآن را در مکتب آنان آموخت و در سالهای بعد به یادگیری و مطالعه تاریخ و نهج البلاغه پرداخت.

سید در سن 16 سالگی به شهر زابل عزیمت کرد و در یکی از چند حوزه علمیه این شهر که زیر نظر دایی وی حجت الاسلام سید صدر الدین طباطبایی اداره می شد مشغول به تحصیل شد.

سید محمد تقی در سن 18 سالگی به مشهد رفته و در حجره ای ساده و کوچک در مدرسه بالاسر این شهر سکونت کرد و به تحصیل مشغول شد.

این شهید سرافراز در مشهد مقدس  با مقام معظم رهبری ، حضرت آیت ا.. خامنه ای و تعدادی دیگر از شخصیتهای عالم و مبارز آشنا شد که این آشنایی ها زمینه ای برای پرورش روح حماسی و ظلم ستیزی او بشمار رفت.

وی در مدت 16 سالی که در مشهد مقدس به سر می برد از محضر و درس اساتیدی از جمله آیت ا.. میرزا جواد ملکی تبریزی (ره) ، آیت ا.. فقیه سبزواری ، آیت ا.. شیخ غلامحسین تبریزی (ره) ، میرزا احمد مدرس یزدی و ادیب نیشابوری علم و عرفان و ادب را کسب کرد.

شهید سید محمد تقی حسینی طباطبایی در سال 1340 با دختر دایی خود که سیده ای از خانواده سادات روحانی سیستان بود ازدواج کرد که ثمره این پیوند سه پسر و شش دختر بوده است.

وی در سال 1341 عازم سیستان شد تا بوسیله آنچه که از چشمه زلال علم و ایمان در مکتب الرضا (ع) آموخته است تشنگان نور و معرفت دینی را در سرزمین اهل ولایت نیمروز سیراب کند.

وی از سطح شهر و روستاهای سیستان در زمانی که هر کس تمایل و جرات طلبه شدن  نداشت تعداد قابل توجهی از جوانان شایسته و علاقه مند به دروس حوزوی را شناسایی و در مدرسه علمیه شبانه روزی مسجد آیت ا.. حکیم ثبت نام کرد و به تعلیم و تربیت آنان پرداخت.

ثمره آن زحمات و تلاشها تربیت افراد زیادی بود که هم اینک از خدمتگذاران اسلام و مسلمین و نظام مقدس جمهوری اسلامی و پیرو و حامی ولایت فقیه هستند.

در ایامی که حجت الاسلام حسینی در زابل حضور داشت ، جو خفقان بر منطقه حاکم بود ، هر صدای اعتراضی در گلو خفه می شد و یا تهدید و تطمیع می گشت و سکوتی مرگبار در مقابل سیاست مزدورانه و مزورانه ساواک همه جا را فرا گرفته بود.

در چنین فضایی ، آقا سید محمد تقی حسینی طباطبایی تنها علمدار پرچم مبارزه و قیام بر علیه حکومت جور و جهل بود.

وی پس از قیام امام خمینی (ره) از آن تاریخ به بعد به عنوان یگانه پیرو حقیقی و فدایی ایشان در منطقه سیستان فعالیت داشت.

در سال 1353 ماموران ساواک به منزل ، مدرسه و کتابخانه این شهید یورش برده و به بهانه نگهداری کتبی که ممنوع هم نبود و نیز اقرار و اعتراف یکی از دانشجویان که در اهواز دستگیر شده و گفته بود آقای حسینی اقداماتی برای بر اندازی رژیم انجام می دهد وی  را دستگیر و بلافاصله به زاهدان و از آنجا به کمیته امنیت تهران منتقل کردند.

وی در زندان با حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی ، آیت ا.. شهید حسین غفاری و فرزندش حجت الاسلام هادی غفاری ، شیخ جعفر شجونی ، سید حسن خامنه ای و تعدادی دیگر از مجاهدان مومن و انقلابی در یک بند به سر می برد.

ساواک که از گرفتن اقرار از این شهید سرافراز مایوس شده بود وی را پس از یک سال آزار و شکنجه آزاد کرد اما این شهید  پس از آزادی نتنها سکوت نکرد بلکه دامنه فعالیت و اقدامات خود را علیه حکومت باطل گسترش داد.

شهید حسینی که زاده سیستان بود و عمق مشکلات مردم این خطه را درک کرده بود  با توجه  به  پایین بودن درآمد اکثر مردم سیستان بخصوص مردم فقیر و کشاورزان تحت ستم خوانین و نیز ارزش قرض الحسنه در اسلام ،  بر آن شد تا اقدام به تاسیس صندوق قرض الحسنه کند.

چند روز قبل از ورود امام خمینی (ره) به ایران اسلامی ، شهید حسینی طباطبایی عده ای از مردم را به تهران فرستاد تا به نمایندگی از وی و مردم ستمدیده سیستان به امام خوش آمد گویند.

شهید حسینی که  قبل از 22 بهمن 57 اقدام به تشکیل کمیته هایی با عنوان هایی از جمله انتظامات ، پشتیبانی و تبلیغات کرده بود در نخستین روزهای پیروزی انقلاب و قبل از بسیاری از شهرهای دیگر نهادهای انقلابی را در شهر زابل تشکیل داد.

روحانی مبارز و آگاه سیستان که دارای درجه اجتهاد  در دروس حوزوی بود بر مسند قضاوت دادگاه انقلاب اسلامی منطقه قرار گرفت و رسیدگی به پرونده های ضد انقلابیون و خائنین و ستمگران را آغاز کرد.

شهید حسینی که سالها در حکومت طاغوت به همراه مردم سیستان درد و محرومیت را چشیده بود در هر فرصتی سعی داشت تا بیش از پیش به مردم محروم خدمت کند.

برای این منظور تماسهایی با امام خمینی (ره) و دیگر مسوولان نظام داشت تا منطقه را از نزدیک دیدن کنند و به محرومیت زدایی بپردازند.

سرانجام مقام معظم رهبری ، حضرت آیت ا.. خامنه ای که در آن زمان نماینده ویژه امام (ره) بودند به سیستان آمدند و سرآغازی برای  رحمت و خدمت نظام مقدس جمهوری اسلامی به دیار فراموش شده اهل ولایت شدند.

پس از تدوین قانون اساسی توسط خبرگان ملت و گرفتن رای تایید از مردم ، نوبت آن بود تا مجلس شورای اسلامی به عنوان خانه ملت تشکیل شود و رکنی دیگر از ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی بر پا شود.

مردم سیستان در این ایام کمر همت بسته دست وحدت به یکدیگر دادند و به وظیفه خود که همان انتخاب شهید حسینی به عنوان اولین نماینده در مجلس شورای اسلامی بود رای مثبت دادند.

شهید طباطبایی در واقع در نخستین دوره مجلس شورای اسلامی ریاست کمیسیون 21 مجلس را بر عهده داشت.

شهید حسینی  در سنگر مجلس همراه و همگام با افراد سرشناس و مبارز چون مقام معظم رهبری ، شهید منتظری ، شهید آیت و دیگر اشخاص که از سالها قبل آنان را خوب می شناخت گام بر می داشت و لحظه ای از خط امام و حمایت از ولایت فقیه غافل نمی شد.

از دیگر افرادی که از سوی شهید حسینی برای بررسی محرومیت سیستان به این منطقه دعوت شدند شهید رجایی بود که با عده ای از وزرا و مسوولان به این دیار آمد و از نزدیک با فرصت و حوصله نقاط مختلف را بازدید کرد.

پس از آنکه آتش جنگ استکبار جهانی  بر علیه نهال نورس انقلاب اسلامی ایران در گرفت ، شهید حسینی (ره) نیز نهایت سعی خود را برای مقابله با ترفندهای دشمن به کار بست و در تشکیل بسیج مستضعفین  در سیستان نقش موثری ایفا کرد.

در نهایت ، شهید حسینی  که به جلسه همیشگی دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی دعوت شده  به رغم اینکه منتظر مهمانی بود با استخاره ای که خوب آمد در غروب ششم تیر ماه 1360 راهی سرچشمه گردید و به محفل انس همسفران رسید.

در جمع کاروانیان سفر عشق ، گوش جان به سخنان دلنشین و عارفانه غافله سالار خود سپرده بود که ناگهان انفجار بمب مزدوران منافق ساختمان جلسه را به کربلایی دیگر مبدل کرد و بر اثر آن حسینی  به همزاه شهید بهشتی و دیگر یاران به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

مزار این شهید سرافراز در سیستان هم اکنون میعادگاه عاشقان  و رهروانی است  که به دوستداری  شهدا ، امام شهدا ، رهبر معظم انقلاب  و دیگر مسوولان خدمتگذار عشق می ورزند.

روحش شاد ، گلچینی از کتاب 372 صفحه ای همراه آفتاب

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 22:49 | لینک |

تاثیر بعد عاطفی شخصیت امام خمینی (ره) در فرماندهی و هدایت جنگ

تاثیر بعد عاطفی شخصیت امام خمینی (ره) در فرماندهی و هدایت جنگ

صلابت و هیبت مثال زدنی امام ناشی از خدا ترسی و دهها سال عبادت و تهجد بی وقفه و مستمر ایشان از دوران جوانی تا آخرین روزهای عمر مبارکشان بود.

 

امام  خمینی (ره) آنقدر عاطفی بود که وقتی صحنه های اعزام جوانان و اقشار مختلف بسیجی داوطلب جنگ به جبهه ها را از تلویزیون تماشا می کرد در حضور خانواده اشک می ریخت .

 

همو بود که وقتی همسر شهیدی عکس شوهرش را به وی نشان می داد به مجرد دیدن عکس آن شهید قطرات اشک از دیدگان مبارکش بر چهره اش جاری می شد.

 

ارتباط عاطفی امام تنها منحصر به رزمندگان جنگ نبود ، بلکه ایشان به دلیل نقش ویژه ای که بعضی از فرماندهان در جنگ ایفا می کردند بسته به مراتب وجودی آنان ، به آنها اظهار علاقه خاصی می کرد.

 

از یادگار حضرت امام ، مرحوم حاج سید احمد خمینی نقل شده است که یکبار امام فرمودند به آقای دکتر چمران بگویید به تهران بیاید زیرا دل من برای ایشان تنگ شده است.

مجله رسول آفتاب شماره سه

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 16:50 | لینک |

زبان حال شهدای هشت سال دفاع مقدس قبل از پر کشیدن به سوی ملکوت

                                                               

زبان حال شهدای هشت سال دفاع مقدس قبل از پر کشیدن به سوی ملکوت

خدایا!خداوندا !در بارگاهت چه مهمانی ای بر پا کرده ای؛ که همگان برای لقایت، منزل به منزل از ورای کاروان، موسی وار، با فرق خونین و پیکر بی سر؛ سینه بر موج وصالت می کوبند و راهی محفل دلدار می شوند.

 

نامت شرر به جان زده وعشق تو شراره ساز دل و جان است. می گویند؛ هر کس جان ببازد، از جان بگذرد، علمدار حسین است.

می گویند؛ هر کس در راه عشق و عاشقی قدم بگذارد، کشته عشق وعاشقی است. می گویند؛ لحظه شهادت، لحظه وصال و ملاقات یار دلستان است.

 

می گویند؛ شهادت، عاشقانه ترین غزل شکفتن شیدایی است.

با درد عشق، غسل شهادت می کند، حلالیت می طلبد، بر دستان مادر و پیشانی پدر بوسه میکارد. فراق تلخ، و وصال شیرین است.

 

 

 پدرم؛ درس شهادت و استقامت را در کلاس ایمان تو آموختم.