تبليغاتX

<


خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند ، شهید چمران و خداوند عشق را آفرید تا زندگی کنیم و...
به یاد مردان آسمانی
به یاد مردان آسمانی

سراپا وسعت دريا گرفتند

همان مردان که در دل جا گرفتند

تمام خاطرات سبزشان ماند

به بام آسمان مأوا گرفتند

به دوش ما چه ماند اي دل، که وقتي

خدا را شاهدي تنها گرفتند

چه شد اي دل، که در اين راه رفته

جواز وصل را بي‌ما گرفتند

مگر مردان غريبي مي‌پسندند

غريبانه ره دريا گرفتند؟

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 21:0 | لینک |

قصه تقدیر من
خواستم ، اما نشد ، نه ، دیر بود

رفتی و بر پای من زنجیر بود

لای لای لحظه ها گولم زدند

زندگانی خواب بی تعبیر بود

اتفاقی از کنارم رد شدی

اتفاقا ظهر گرم مرداد بود

من مترسک بودم و چشمان تو

از بساط نان و گندم ، سیر بود

می نوشتم : دوستت دارم ، ولی

لحن من شاید که بی تاثیر بود

خواستم باران شوم اما فقط

سهم من ابری کبود و پیر بود

قصه ما قصه من بود و بس

قصه من قصه تقدیر بود.

ناهید نوری کورایم

بنگر چگونه دست تکان میدهم

گویی مرا برای وداع آفریده اند

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 22:49 | لینک |

روزگار
 

کجایی هوای پر از دلخوشی

کجایی شب خالی از خودکشی

کجایی تو ای لحظه های بهار

کجایی تو روی خوش روزگار...

********************

سکوتم را به باران هدیه کردم

تموم زندگی  را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاک رسیدم تکیه کردم

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 15:19 | لینک |

هدف نهایی
 

براي يافتــن آن چه كـه همـيشه آرزومند آن

هستي، هيچ وقت دير نيست.

اما نخســت بايد خود را دريابي و بشــناسي

لحظه اي آرام بگير و درياب كه در زندگي به

راستي دنبال چه هستي و چه چيز تو را به

سوي هدف نهايي ات هدايت مي كند.

از خود بپرس در اين سفـر بايد با چـه

كساني همراه باشم؟ توشه راه من

چه مــي تواند باشد؟ آيـا مـي توانم

همسفــرانم را خودم انتــخاب كنم؟

آيا بايد مبارزه كنم؟ آيا مي توانم بدون

فشار و اسارتي راهم را ادامه دهم؟

عشق را احساس كن و خـواهان راهنمايي

الهي باش و با احساس حضور خدا در همه

امور زندگي ات، ترس ها و نگراني ها را در حال

رفتن، و خير و بركت را در حــال پديدار شـدن در

زندگي ات ببين.

اكنون زمان آن فرا رسيده كه بداني براي يافتن

آن چه كه هميــشه آرزومند آن بوده اي، هــيچ

وقت دير نيست.

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت 4:32 | لینک |

کلام شهید

 

کلام شهید....

خدایا! خداوندا!

در بارگاهت چه مهمانی ای بر پا کرده ای؛

که همگان برای لقایت، منزل به منزل از ورای

کاروان، موسی وار، با فرق خونین و پیکر بی سر؛

سینه بر موج وصالت می کوبند و راهی محفل دلدار

می شوند. نامت شرر به جان زده وعشق تو شراره ساز دل

و جان است. می گویند؛ هر کس جان ببازد، از جان بگذرد،

علمدار حسین است. می گویند؛ هر کس در راه عشق

و عاشقی قدم بگذارد، کشته عشق وعاشقی است.

می گویند؛ لحظه شهادت، لحظه وصال و ملاقات یار دلستان است.

می گویند؛ شهادت، عاشقانه ترین غزل شکفتن شیدایی است.

با درد عشق، غسل شهادت می کند، حلالیت می طلبد، بر دستان مادر و پیشانی پدر بوسه

میکارد. فراق تلخ، و وصال شیرین است.

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 5:30 | لینک |

تنهایی
 
 
گاهــي احســاس مي كـنم سنـــگي سخـت قلبم
 
را مي فشارد و نفــس در سينه محبوس مي شود
 
و مجبور مي شوم با تنفسي عميق قفس نفس را
 
بشكنم.. گاهی احساس می کنم امواج فکر ساحل
 
درونم را طوفاني مي كند .
 
********************
 
شايد گذر زمان يا تغيير بتواند آرامش را به دريـا برگــرداند

گاهــي احسـاس مــي كنم همـه چيز دســت به دست
 
هم مي دهند تاخمودي و خستگي جاي شادي را بگيرد.

********************
دنيا در گذر است و من اندر خم يك پيچم.
 
روزها يكــي يكــي دوان دوان در پي هم مي روند
 
گويـــي در آن سوي زمان چيزي خيرات مي كنند ،
 
شايد هم لحظه اي در پي لحظه ديگر براي رسيدن
 
بــه هدفــي نا مشخص  به تقــليد مـي دود.

آنچه از اين سفــر ناتمام به من مي رسـد حسـرت
 
جاماندن است.

شاید به دنبال كسي مي گردم تا ساربان كاروانم باشد
 
خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 5:0 | لینک |

ای دل، رسم اینجا ...

ای دل ، رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم

قصد برخی فریب است بیا برگردیم

آنکه یک روز دل به نگاهش دادیم

خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم

****************

خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ، پر

کاهی در مقابل طوفان ها هستم ، به من

دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم

و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم

 و به درستی تسبیح کنم. "شهید چمران"

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 22:41 | لینک |

وصیت نامه

شهید مهدی باکری

خدایا چقدر دوست داشتـنی و پرستیدنی هستی هیهات نفهمیدم .

خون باید میشـدی و در رگهایم جریان مـی یافتی ، ... و سلولهایـم

 یــا رب یا رب مـی گـفت .

شهید علیرضا رضایی

بار خدایا  حالا محبّت تو ما را مشتاق دیدارت کرده خدایا شوق

دیــدار جلوه هــای تو ما را در دنــیا تــنگ گرفته است اگر چـه

مـی دانم لــیاقت دیدارت را نداریـم

شهید حسن مصباحی

رفتن چه زیباست  و چه سخت است ماندن

چه زیباست سرود رفتن را سرودن و در کنار آن زیستن

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 16:30 | لینک |

دلی خسته

 

شـاید زمانه دسـت مرا بسـته باشد ، اما

من تو را به اوج خواهـم برد ، همان جایی

کـه عرش کبریایی خدای من در آن است

من راز چشمان نجیب تو را به همه خواهم

گفت

مـن دل بـه تـو بسته دارم ای دوسـت

درد تو به جان خسته دارم ای دوست

گفـتی کـه به دلشـکستـگان نزدیکـی

من نیز دلی شکسته دارم ای دوست

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 0:23 | لینک |

یادی از شهدا

  

یادی از شهید "حسین بابا زاده"

خوشا آنان که با عزت ز گیتی بساط ظلم را بر چیدند و  رفتند

خوشا آنان که در راه عدالت در خون خویش غلطیدند و رفتند

خوشا آنان که در این عرصه خاک چو خورشیدي درخشیدند و رفتند

زکالاهای این آشفته بازار شهادت را پسندیدند و رفتند

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 12:50 | لینک |

گریه
دیروز در آرزوی امروز و فردا در حسـرت آن
 
ثانـیه ها رسم عجیبی دارند . در انتظار آمدنـشان
 
سکوت را تجربه می کنـیم . پس از عبورشـان،
 
ماندنشان را فریاد می زنیم و آنقدر در انتظار آمدن
 
و در حسرت رفتنشان دست و پا می زنیم که ...
 
خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 23:1 | لینک |

تاریکی

در انتظار چه باید بود!!

اینجا هنوز تاریکی ست

به ازدحام کدامین کوچه خوشبخت باید نگریست

وقتی دریچه مسدود است ....

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 20:44 | لینک |

گرمی احساس
 

دستت را در دستم بگذار شايد گرمي دستم تسكين دردت باشد

كاش مي شد دستت را به قو سپرد تا ميان پرهاي لطيفش بگذارد

كاش مي شد آرامش را به دستانت برگرداند تا به راحتي نوازشگر وجودم
باشد

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 20:6 | لینک |

دستهای نیاز


گاهي حالتي داري كه نمي تواني توصيفش كني

گاهي احساس هيجاني داري كه نمي داني از كجا سرچشمه مي گيرد

گاهي آرزو مي كني با سكوت بتواني ذهنيات خود را دسته بندي كني

دستهای نیازم به سوی تو دراز است

 

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 0:18 | لینک |

نیاز
اشكهايــت را بدرقه راهــــم نكن كه راهــم پر  اميـد است

كوله پشتي ام را از خاطره ها پر كن كه راهم نزديك است

بقچه دلم را لبريز عشق كن كه راهم رفتني است

كاسه انتظار را پر از آب كـن كـه راهم باراني است
                        
قـطرات باران را در
سبـويي
خواهم ريخت و

برايت خواهم فرستاد تا تسكين دوريم باشد                                                               

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 0:22 | لینک |

گرفتاری
اغلب مردم فکر می کنن چون گرفتارن به خــدا نمی رسن

امــا واقعـیت ایـنه که چون بـه خـدا نمی رسن ، گـرفتـارن

اگـه از پایان گرفتن غــم هایت نا امید شـده ای بــه خـاطر

بیـاور که زیبـاترین صبحـی که تا بـه حــال تجربه کــرده ای

مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی بود کـه هیچ دلیلی 

برای تمام شدن نمی دید!

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:25 | لینک |

ثانیه ها
انگار پای ثانیه ها لنگ می شود

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 7:45 | لینک |

کلاغ روسیاه

تو دل یه مزرعه          یه کلاغ روسیاه

هوایی شده که بره    پابوس امام رضا

اما هی فکر میکنه     اونجا جای کفتراس

آخه من کجا برم؟!      یه کلاغ که روسیاس

من که توی سیاهیا    از همه روسیاهترم

میون اون کبوترا         با چه رویی بپرم

تو همین فکرا بودش   کلاغ عاشقمون

یه دلش میگفت برو    یه دلش میگفت بمون

که یهو صدایی گفت    تو نترس و راهی شو!

به سیاهی فکر نکن    تو یه زائری، برو

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 1:15 | لینک |

بازی سرنوشت
بازی سرنوشت

هیچ وقت به هیچ عاشقی رحم نکرده و نخواهد کرد

سرنوشت ها ..سرنوشت ها

رقم زده شده اند و مـا فقط  بازیگران نقـش های آن

هستیم و بس ... و براستی

که سرنوشت چه بازیها که نمی کند با ما

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 3:30 | لینک |

بازی روزگار

بازی روزگار را نمی فهمم

من تو را دوست دارم ، تو دیگری را ، دیگری مرا

و ما همه تنهاییم

===============================

سعي کـن هميشه تنـها باشي زيرا تنـــها به دنيـا آمـده اي

و تنها ازدنيا خواهي رفت ، بگذارعظمت عشق را درک کني

زيرا آنقدر  عظيم است که تو و هستي تو  را نابود مي کند ،

بگذار خــانه عشـقت خالي از وجود  کســي باشـد زيرا اگـر

عشـق در آن منـزل کند به ويرانه هايش هــم رحـم نخواهد

کرد ، امـا اگر روزي آمــد کـه عاشـق شدي  تنـها يک نفر را

دوست داشته باش ، بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخـاطر

" او "

بگذار عشقــي را داشته باشــي پــاک , مقـدس و آسماني

و مـگذار که يـاد مـا را طعـم تلخ اين حقيقت ببرد.

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 14:21 | لینک |

دنیا
دنیا سرای بدبختی

هر کس که طالب نعمت‏های پایدار و فراوان اخروی است،

باید نفس خویش را از چنگال حرص و طمع این دنیا برهاند.

حضرت علی،(ع)، سعادت جاودانه انسان را در دل نبستن

به این دنیا می‏داند

و چه زیبا فرموده اند که

در آستانه سرگردانی،

باز ایستادن و اندیشیدن بهتر از این است

که بگذاری حوادث هولناک تو را بر پشت خود بنشانند

و هر جا ببرند

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 6:47 | لینک |

حادثه زندگی

در زندگي افرادي خواهی دید

كه مثل قطار شهربازي هستند ،

از بودن با اونا  خوشحال و شادمانی

ولي باهاشون به جايي نمي رسي

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 21:0 | لینک |

وصال

براي عشق تمنا کن ولي خوار نشو

براي عشق قبول کن ولي غرورت رو از دست نده

براي عشق  گريه  کن ولي به کسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار  پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشکن

براي عشق جون خود تو بده ولي جون کسي رو  نگير

براي عشق وصال  کن  ولي فرار نکن

براي عشق زندگي کن ولي عاشقونه  زندگي کن

براي عشق بمير ولي کسي رو نکش

براي عشق خودت باش  ولي خوب باش

 
خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 13:51 | لینک |

دروغ میگن

دروغ میگن

شــايد اشــتباهه امّــا بعضی عاشـقا دروغ می گن

بعضـی آدمـــــای مهـربـون و بــا وفــا دروغ می گن

اونـــا کـــــه مـی گن کـه تـــا هميشـــه ديوونتـونن

بـی پرده بگـم کـه به شـــما دروغ می گـن

اونـا کـه می‌آن به اين بهونه ها ، ‌که اومدن

از‌توی شهرِ قشـنگِ قصّه‌ها، دروغ می گن

اونــا کـه بعضی هافـدات بشـم‌‌‌‌‌‌‌‌ تکيه کلامشون شده

بــه تـموم آسـمونا ، به خــدا دروغ می گن

اونـا  که با قسـم و آيه می خوان بهت بگن

تا قيامت نمی شن ازت جدا، دروغ می گن

دروغ ميگن،‌ دروغ میگن... شعر از این وبلاگ

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 21:47 | لینک |

خسته

خدای مهربانم ... !

تنها تمنای من از دریای مهرت ...

تنها خواهش من از وسعت بخشندگی ات ...

تنها نیاز من از بیکرانگی قدرتت ...

این ست که ... !

بهترین ها را در لحظه لحظه زندگی ام به من هدیه کنی .

و بگذار تا طعم آرامش و عشق را برای همیشه بچشم .

خدای مهربانم ... !

برای هر آنچه که به من عطا کردی شکر و سپاس بی نهایت مرا بپذیر !

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 23:35 | لینک |

پنج وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد !؟

خواهر کوچک از من پرسید

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه

پنج وارونه به مینو میداد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعد ها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد

شعر از امیر عسگری

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 21:49 | لینک |

تنهایی

پروردگارا !

دوست دارم بر فراز آسمانها پر بگیرم وفریاد برآورم.

در این دنیا که برخی قلبها از آهن و سنگ و بی خبر از عاطفه اند،

تو را به حرمت پاک آسمانی ها سوگند مرا به حال خود رها مکن.

 =========================================

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم

از دیگران شکوه آغاز میکنم

فریاد میکشم که : « ترکم گفته اند !»

چرا از خود نمیپرسم

کسی را دارم

که احساسم را

اندیشه و رویایم را

زندگی ام را

با او قسمت کنم ؟

مارکوت بیگل

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 10:28 | لینک |

زمانه
بگذار و بگذر

ببین و دل مبند

چشم بینداز و دل مباز

که دیر یا زود

باید گذاشت و گذشت

آنکه عاشق تر است آرام تر از دیگران از کنارت می گذرد

خدا چنان آرام و همیشگی در کنارت حضور دارد که

حتی حضورش را حس نمیکنی

خدا از همه عاشق تر است ....

 گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند، 

 بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند، 

زمان را آغاز و پایانی نیست.

شکسپیر

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 17:28 | لینک |

راز و نیاز

                   ای خـــــــــــــــــدا ...

 

آه ای خدای مهربــــون ، بشنو تو این  ساز دلـم

نمیخوام که این دفعــــه ، اعتراف نکرده باز برم

آره میخوام حرف بزنم ، به این قفس  ســر بزنم

کاش نشم مجرم و مــن ، به سوی تو پر بزنــــم

کاش میشد رهــــا بشـم ، من از این زندون تنـگ

این زندونی که میله هاش ، عمری بوده از جنس سنگ

میگن هر کی ستارشـو ، تو آسمون پیدا کنــــــه

باید که کوله بارشـــــو ، یه بار دیگه نگاه کنــــــه

آره منـــم ستارمـــــو ،کم نور و بی نشون دیـدم

شعر :  معصومه جهش

 

 


ادامه مطلب
خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 4:1 | لینک |

چه کسی می داند

چه کسی می داند

صبح فردا به کدامين آوا                   

جاده بی خم اين ذهن پريشان

به افق خواهد رفت                                         

به کجا خواهم رفت

به کجا خواهم خواند؟

شعر من تا چه زمان خواهد ماند؟

به کجا خواهم خورد   

                               

خودم نوشتم یادداشت های یک خبرنگار در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 18:44 | لینک |

&